24.تولدم...اثبات تنهاییم
24.
دلبر خودپسند من قله ی خوشبختی کجاست؟!...
ازت میخواستم بمونی،بهت میگفتم که نری
این روزا نیستی اما خوب به پات میفتم که نری
تو فکرتم اما دلم هی میگه فکرشم نکن ...
بعد از تمام این ماجراها،دقیق یادم نیست چی به چی شد اما خُلقم تنگتر شد چون حتی قرارهام باید زیر نظر خونوادم انجام بگیره و بس.مجبورم از شیرین کاری های وحید بگم تا خونوادم مطمئن بشن آدم خیلی بدی نیست هرچند که خودم از هیچ چیش مطمئن نیستم.توی این 4 ماه با هم 3 باری میتینگ داشتیم.پسرخالمم بردم باهاش آشنا شد.پسرخالم گفت خیلی مراقب باش آدمه زرنگیه اما پسر خوبیه.گفت من خودم پسرم میدونم دیگه،درخواست رابطه کرد باهاش نخواب.اما آدمه خاکی ایه!بعدش با یه پسری حرف میزدم تو یاهو،فوق العاده حرف قشنگی بهم زد که هرگز یادم نمیره:"گفت اگه کسی که دوستش داری به خاطر نداشتنه رابطه جنسی بزارتت کنار خیلی قشنگتر و بهتره تا بعد از رابطه بزارتت کنار".حدودا یک ماه پیش با علی تماس داشتم.تولدمو دقیق یادش بود اما وحید اصلا یادش نبود،میخواست برام کادو بفرسته.گفتم نمیتونم ازت قبول کنم.خیلی حس سختی بهم دست داد که علی بهم کادو بده در صورتی که من منتظر اومدنه امیدم هستم و الان با وحیدم به امید اینکه شاید همون امیدم باشه.باهاش حرف زدم،گفتم با کسی هستم برای ازدواج.گفتم میخواستم بمونی اما نموندی و رفتی.گفت دوست داری با من ازدواج کنی؟سکون کردم،آروم گفتم آره اما تو دلم ضد و نقیض بود.گفتم اما میترسم به دستت بیارم وگرنه برام کاری نداره.برای اولین بار بود که از علی چنین حرفایی میشنیدم بعد 4 سال،داد میزد،دااااد که من میخواستم جزئی از وجودم بشی،میخواستم از خودم بشی،چرا همش به ازدواج فکر کردی و میکنی؟مگه همه به ازدواج میرسن؟من میخواستم منو بفهمی اما نفهمیدی.قلبم واقعا شکست و حس خیلی تلخی داشتم.هم اون حق داشت هم من.با سکوت بدی قطع کردمو خاموش کردم.بعد از اون 2 3 باری به دوستم اس ام اس زد که من بهش زنگ بزنم چون هر کار کرد به خاطر وحید شماره جدیدمو به علی ندادم.علی میخواست باز ادامه بده اما فقط دوستی و دوستی..آخه تا کی دوستی اونم تو ایرانه نکبت و وامونده و نفرت انگیز؟!ها؟!دل علی رو شکستم آخرین لحظه و دلمو شکست.دو سه باری زنگ زدم بر نداشت و قطع هم نکردم،فهمیدم از قصد بر نمیداره تا رسید به 3 آذر روز تولدم.نفسم تو سینه حبس بود که تبریک می گه یا نه.خط قبلیمو دایورت کردم رو جدیده...ساعتها گذشت نه علی،نه وحید نه .... تبریک نگفتن،روز تلخ و نفس گیری بود،خیلی ها تبریک گفتن اما سخت اینه که دلت میخواد از یاد خیلی ها نری و میری.احساس بیهودگی میکنی.بعدش وحید 3 4 بار تبریک گفت اما بعدش دعوامون شد بیخودی،شب تولدم با هم بودیم هیچ هدیه ای نداد.یاد کارهای علی که میفتم ، خالی قلبم بیشتر حس میشه.از بوشهر برام کلی کادو فرستاد.وحید تو یک قدمیم ایستاد و یه تبریک!آدمی نیستم که هرگز بخوام پسری رو بچاپم پس زود فراموش کردم چون شبش خیلی بهم خوش گذشته بود کنارش،البته پسرخالمم بود همراهمون.الان درگیری احساسی زیادی تو وجودم دارم.از حسی که علی ناتموم موند و رفت،ازین که وحید آدمه زرنگیه.اینبار دعوامون شده باز و خیلی قضیه جدیه.میخواست تموم کنه اما با زبون بی زبونی نزاشتم.دلم میخواست،امیدم باشه،امیدی که از خدا خواستم برای آیندم.کنارش حس خوبی دارم،دور از هم که هستیم هر دو حس بدی داریم.اما از خیلی چیزها میترسم،ازینکه با خیلی های دیگه باشه،ازین که بازیچش باشم،ازینکه باز بشکونه منو...میدونم که اگه وحید بره دیگه بلند شدنی تو کارم نیست،برای همیمشه میپوسم...الان کامل حس میکنم که بعد رفتن علی،من نیمه ی قلبم خالی شد و موند و هیچ نیمه ای پرش نکرد،هیچ نیمه ای...کاش اینقدر محتاج عشق نبودم،کاش عشق اینقدر برام ناز نمیکرد.کاش اونکه لایقمه پیدام کنه،منو بخواد،آرومم کنه...تو فکر رفتن به خارج از کشور هستم،ایران خلقم رو تنگ میکنه.هواشو دوست ندارم،بوی ظلمت میده.میخوام از خودم فرار کنم.فعلا هم که دانشگاه قبول شدمو دارم درس میخونم اما خارج میرم یک روز تا به همه اثبات کنم میتونم.شب تولدم به وحید گفتم گوشیتو بده اونم 2 بار،به طرز خیلی بدی منو پیچوند گفت باشه بعد گفت تو ماشینه بعد گفت شارژ نداره،اینکارش تو نظر پسرخالم خیلی زشت اومد.حتما یه سوتی داره که این کار رو کرد،مطمئنن...حیفه من که به خاطرش تو روی تنها عشقم علی وایسادم،فعلا که طرف وحید نمیرم،بهم گفت به قدری ازت دلگیرم که میخوام سر به تنت نباشه،بعدش هرچی اس ام اس زدم بی جواب موند و زنگام رد تماس شد،داره منو تحقیر میکنه تا خودشو بزرگ کنه،میخوام با احساسم رو راست باشم تا باهاش کنار نیومدم نرم سمت وحید.من ککه یه روز دریای عشق علی رو لمس کردم نمیتونم با 4 تا دوستت دارم گفتنهای وحید که مثل قطره میمونه عشقی رو حس کنم،بهش گفتم حسی بینمون نیست ناراحت شد،دروغ گفتم اما گفتم،همین شاید باعث شد که کمی تو روی هم در بیایم،خیلی تند رفتم و ازین به بعد میدونم میخواد بهم سخت بگیره.ازین که زیادی خودمو به حاظرش محدود کردم ناراحتم اما من به حاطر امید این کار رو کردم نه وحید پس امید وارم نتیجش رو ببینم.نمیدونم این ره به کجا میره،از خدا کمک میخوام که خطا نرم،که کمکم کنه راهه درست پیشه روم بیاد،که آدمهای بد رو از سر راهم برداره،قدرت تشخیص خوب و بد آدمها و کارها و راهها رو بهم عطا کنه...خدا تو دیگه تنهام نزار.....
پ.ن:علی میگه فرهنگامون بهم نمیخوره و واقعا راست میگه.اما اینقدر که طاقت آورد تولدمو تبریک نگفت یعنی ازم دل کنده،یعنی بیشتر ازین نرم دنبالش،نمیخواد بمونه.علی عاشقه اما رسیدن توی ازدواج رو پایان نمیدونه.میدونم که کامل نگفته دلیلاش رو.میدونم که خوبمو میخواد.دیگه حرف زدن باهاش فایده نداره.باید سعی کنم فراموشش کنم هرچند که بدجور دلتنگشمو هنوز تو خیالم باهاش حرف میزنم.آقا حسام،درسته راجب به روابط قبل ازدواج موافقم،وحید تا حالا همش به من میگه دوست دخترم در صورتی که من بیشتر دلم میخواد باشم براش،یا هی میگه دوست پسرتم،انگار خیال ازدواج نداره اما الان خیلی زوده برای این تصمیمم که بزارمش کنار،خدا ازم خواسته برای پیدا کردن امید تا میتونم صبور باشم،.الان فقط 1%احتمال میدم وحید امیدم باشه اما باید بیشتر صبر کنم،چون اگه امید رو از دست بدم دیگه هیچی برام باقی نمیمونه و میدونم که امید رو رفتار من میسازه.اگه وحید امید من باشه با رفتارهام باید رام بشه،باید دلش رو با دلم هم میزون کنه.خیلی زوده برای تموم کردن.این راهو دیگه نباید زود دور بزنم،باید با احتیاط،با سرعت کم پیش برم با کمک خدا.فقط بیشترین چیزی که دلم میخواد اینه که برام خواستگار دیگه ای بیاد تا رفتار وحید رو بسنجم،یه جورایی وحید رو زیر ذره بینم گذاشتم،کوچکترین حرکاتشم برام اهمیت داره.امیدوارم خطا نرم..من به وحید گفتم اگه خواستی با دختر دیگه ای بخوب ، فقط به من نگو و از من هم نخواه که بیام،گفت من دوست دارم با دوست دخترم باشم اما من قبول نکردم.وحید با دخترهای دیگه هم رابطه داره اما خیلی صمیمی نه.بعدش که گوشیشو نداد،شب تو یاهو گفت که اصلا دوست ندارم هیچکس دست به گوشیم بزنه.مطمئنن سوتی داره دیگه،غیر این نمیتونه باشه اما صبر میکنم تا ببینم چی میشه.وحید فوق العاده آدم سرسختیه،به دست آوردنش خیلی زمان میبره اما هر وقت حس کنم امید نیست،میبرم میزارمش کنار.راحتترین کار برام کنار گذاشتنه آدم هاییه که منو به هیچ جا نمیرسونن...

